علی کربلایی

اینجانب در خانواده ای بسیار فرهیخته چشم به جهان گشودم
و دوران طفولیت را به خوبی و همراه با کمترین تلفات ممکن سپری کردم

پس از آن برای تحصیلات ابتدایی به مدرسه سر کوچمون رفتم و پس از چهار سال برای آخرین سال مقطع دبستان به مدرسه سر چهار راه نقل مکان کردم

البته که همه چی از یه دوچرخه شروع شد …!

آیا دوچرخه خریدن کار خوبیست؟

بعد از امتحانات پایان ترم سال دوم راهنمایی بود که شدیداً تصمیم داشتم دوچرخه بخرم
و خواهرم به زور منو قانع کرد که لپتاپ خیلی بهتره و به همراه بقیه خانواده هزینه اضافی رو متقبل میشن تا من بجای دوچرخه لپتاب بگیرم

و اینجوری شد که یه مدت همش تو فاز بازی بودم تا …

اولین ضد حال گنده !

بعد از فاز بازی روی آوردم به وبلاگ نویسی !
سومین وبلاگی که ساختم راجع به تکنولوژی و این حرفا بود که بعد یه سال ینی وقتی من سوم راهنمایی بودم رسید به روزی هزار تا بازدید!

و متاسفانه ناشی گری خودم باعث یه سوء تفاهم با بلاگفا شد و اون وبلاگ کلاً به فنا رفت و هیچ اسمی ازش باقی نموند !

حرکت به سمت طراحی

دوران دبیرستان همون زمانی بود که مسیر زندگیم یه جورایی جهت گرفت
بالاخره دبیرستان و چالش های زمان خودشه دیگه ؛ اما نکته مهم این بود که دست تقدیر منو به سمت طراحی هل داد و باعث شد وارد این مسیر بشم

کنکور و فتوشاپ !

از همون دوران طفولیت به عکاسی ، طراحی و معلمی علاقه داشتم
یادمه وقتی هفته قبل کنکور تو یه دوره آموزش فتوشاپ ثبت نام کردم مشاورمون خیلی شاکی شد ؛ یه جورایی میخواست خفم کنه ولی خب بالاخره اون دورانم گذشت دیگه.

دانشجویی و رؤیای کودکی

و امّا در دوران شیرین دانشجویی ، همون مشاورمون که گفتم شاکی شده بود ، ازم خواست تا به عنوان معلم حل تمرین به تیمشون اضافه شم

خب تدریس رؤیای بچگیم بود و منم خیلی خوشحال بودم که بالاخره بهش رسیدم و قراره همه چیزایی که خودم از معلم هام انتظار داشتمو پیاده کنم. بعد از یه سال حل کردن تمرین های هندسه ، حسابان و فیزیک قرار شد برم یه مدرسه دیگه و این دفعه معلم واقعی بشم

اما قبل از اینکه این اتفاق بیوفته یه اتفاق دیگه افتاد …

ورود به عرصه موسیقی

یه روز خیلی اتفاقی رفتیم یه استودیو که دوستم کاراشو تحویل بده (شاعره)
و اونجا بحث سر طراحی شد و منم عرض اندام کردم که خیلی حالیمه و این حرفا

صاحب استودیو گفت خب بیا همینجا یدونه طرح بزن ببینم چند مرده حلاجی
بعد ازینکه تموم شد به طرز غیر قابل باوری خیلی راضی بود و گفت ازین به بعد همه کاورهای کارامو تو بزن

اینجا بود که اولین درآمد شخصی از طراحی حاصل شد و منم خر کیف و دیگه اصن نگم براتون
روزها به خوبی سپری می شدن تا اینکه مدرسه ها شروع شد من باید به عنوان معلم می رفتم سر کلاس !

اینجا بود که کم کم نسبت به مدرسه و درس دل زده شدم ؛ البته چون طراحیو خیلی بیشتر دوست داشتم و مدرسه واقعا وقتمو می گرفت این حسو داشتم.

نا گفته نمونه که تو همون استودیو خیلی چیزا راجع به صدا و پادکست و تدوین یاد گرفتم

من و شبکه های اجتماعی

تو همین اوضاع بود که برای ورود به سوشال مدیا اقدام کردم
اولاش تو لینکدین بودم و اینستاگرام هم بیشتر جنبه تفریحی داشت برام

تو پینترست و توییتر هم همینجوری الکی میچرخیدم که باشم فقط

اولین پیج غیرشخصی که تو اینستاگرام راه انداختم مربوط به همین طراحی و این چیزا بود که توسط چند تا مرجع انگلیسی زبان حمایت شد و رشد صفر تا دوهزار نفر اولش تقریبا یه روز طول کشید
ولی خب همشون خارجی بودن ، به کار من نمیومدن که !

و از اونجایی که قرار بود مسیر آموزش رو در کنار کارهای پروژه ای پیش بگیرم مجبور شدم دونه دونه همه اون خارجیارو پاک کنم که صفحه ام یه دست تر بشه

آها راستی گفتم مسیر آموزش

بحث آموزش از اونجایی قوت گرفت که قرار شد تو دانشگاه تهران یه کورس آموزشی دو ماهه فتوشاپ برگزار بشه و منم زحمت تدریسش رو بکشم :)))
امّا به خاطر یه سری اتفاقات دوره لغو شد و قرار شد به جاش یه کارگاه یه روزه برای آشنایی با فتوشاپ برگزار بشه

بر خلاف باور خودم و بقیه یهو چهل نفر ثبت نام کردن و کارگاه خوبی هم شد

اونجا بود که حس کردم میشه طراحی رو با تدریس مخلوط کرد تا یه چیز راضی کننده ازش در بیاد.

علی کربلایی ویدام

و امّا تولید محتوا …

قبل از شروع همه این داستانا تو ذهنم بود که طراحی خالی و بدون هدف یه جورایی حال نمیده ؛ ینی یه نفر یه پروژه کوتاه یا بلند مدت رو بهت می سپاره و تموم میشه میره
از بقیه اتفاقاتی که میوفته هم خبر نداری ؛ نه موفقیت پروژه اصلی نه شکستش نه خیلی چیزای دیگه …

اما مسیر محتوا یه جوریه که شما به عنوان یه تولید کننده ، همراه محتوا پیش میری تا به نتیجه برسی

و هیجان و لذت این خیلی از طراحی خالی بیشتره

و ازین جهت طی مسیری که براتون تعریف کردم دائماً در حال یادگیری سوشال مدیا و انواع دیگه‌ی محتوا بودم تا بتونم به مسیر جدید نزدیک بشم

آروم آروم مسیر هموار شد !

یه روز صبح نسبتاً بهاری که هوا هم خیلی گرم بود جواد ( رفیقمه ) زنگ زد که آروم آروم مسعود صادقلو اشتباهی پخش شده و باید خیلی فوری یه کاور طراحی کنی

شرایط یکم سخت بود و عکس با کیفیت هم نداشتیم و مجبور شدم با عکس پروفایل کانال تلگرامش ( که همین آبیه باشه ) یه طرح ساده بزنم ( البته اگه الان بود خیلی بهتر می زدم )

دیدن یکی از کارای خودم که تو اون سطح پخش شده بود واقعاً یه انگیزه مضاعف بهم داد و منم همینجا از جواد تشکر میکنم : مرسی جواد ! :))